دوستی
کریگ، پدری اهل حومه شهر، به شدت عاشق همسایه جدید و کاریزماتیک خود، آستین، میشود، زیرا تلاشهای کریگ برای دوست شدن با یک مرد بالغ، زندگی هر دوی آنها را تهدید به نابودی میکند.
کریگ، پدری اهل حومه شهر، به شدت عاشق همسایه جدید و کاریزماتیک خود، آستین، میشود، زیرا تلاشهای کریگ برای دوست شدن با یک مرد بالغ، زندگی هر دوی آنها را تهدید به نابودی میکند.
مادری که جان دخترش در خطر است، از گروه خلافکار سابقش کمک میگیرد تا بافت شوهرش را از یک زندان فوق امنیتی پس بگیرند.
آخرین ضربه روحی او چه خواهد بود؟ یک روز به شدت بد، یک مادر مجرد سختکوش را به نقطه شکست و ناامیدی تکاندهندهای میرساند.
جولیا، زنی که از یک بیماری تحلیلبرندهی بینایی رنج میبرد، جسد خواهر نابینایش، سارا، را در زیرزمین پیدا میکند که به دار آویخته شده است. با وجود اینکه همهچیز حاکی از خودکشی است، جولیا تصمیم میگیرد موضوع را بیشتر پیگیری کند، چون بهطور غریزی حس میکند با یک پروندهی قتل روبهروست.
در امید یافتن ارتباطی با مادر تازهدرگذشتهاش، «گورجس» سفری به روستا میکند تا به خانهی قدیمی خانوادگیشان برود و از عمهاش دیدن کند. او شش دوستش — «پراف»، «ملودی»، «مک»، «فانتزی»، «کونگفو» و «سوییت» — را هم با خود دعوت میکند. اما خیلی زود دخترها درمییابند که این خانهی قدیمی، اسراری پنهان دارد و چیزی فراتر از ظاهرش در انتظار آنهاست.
کریس چینی، خلافکار سابق، دختر یک گانگستر کلمبیایی را میرباید تا به قولی شریف که به مادر دخترک داده، وفا کند. اما وقتی پدر دختر برای گرفتن انتقام، هم دنیای تبهکاران و هم یک قاتل روانی را به کار میگیرد، کریس باید از تمام مهارتهایی که در زندگی آموخته استفاده کند تا زنده بماند و به قولش پایبند بماند.
کوئین و پدرش بهتازگی برای شروعی تازه به شهر آرام کتل اسپرینگز نقل مکان کردهاند. اما بهجای آرامش، کوئین با جامعهای ازهمگسیخته روبهرو میشود که پس از سوختن کارخانهی محبوب شربت ذرت «بیپن» به دوران سختی افتاده است. در حالی که ساکنان شهر با یکدیگر درگیرند و تنشها به اوج رسیده، موجودی شیطانی با لبخندی مرموز از دل مزرعههای ذرت ظاهر میشود تا بار این شهر را کم کند — قربانی به قربانی، با خون و خشونت.
دختری با حسی ویژه که قادر به دیدن ارواح است، پس از جدایی از دوستپسرش و خسته شدن از زندگی در شهر بزرگ، تصمیم میگیرد مدتی از آن فاصله بگیرد. او به تنهایی راهی یک اقامتگاه دورافتاده در شمال میشود، آن هم در فصل کممسافر موسوم به «فصل خلوت».
در یک تالار عظیم و مرموز، پنجاه غریبه از خواب بیدار میشوند و خود را در حالی مییابند که گرفتار شدهاند، بیهیچ خاطرهای از اینکه چگونه به آنجا آمدهاند. آنها در حلقهای به سمت داخل چیده شدهاند و قادر به حرکت نیستند. خیلی زود درمییابند که هر دو دقیقه، یکی از آنها باید بمیرد… توسط دستگاهی عجیب که در مرکز اتاق قرار دارد، اعدام میشود.
امی و مایک هنگام تماشای یک حلقه فیلم کمیاب، ناخواسته نفرینی صدها ساله را آزاد میکنند. حالا آنها باید یک فیلمساز بدنام را پیدا کرده و در شهری پر از زامبیهای گرسنه راه خود را باز کنند تا دنیا را نجات دهند.
وقتی خانوادهی ازهمپاشیدهاش در تعطیلات با هم دچار درگیری میشوند، «مکس» نوجوان دلسرد شده و از کریسمس رویگردان میشود. اما او نمیداند که همین بیاعتقادی به روح کریسمس، خشم «کرامپوس» را آزاد کرده است؛ موجودی شیطانی و باستانی که آمده تا کسانی را که به کریسمس باور ندارند، مجازات کند.
وقتی یک قاتل نقابدار چندین کمپزن را در یک شهر کوچک به قتل میرساند، کلانتر و معاونش قاتل را تا یک رستوران محلی دنبال میکنند؛ جایی که با استفاده از مهارتهای تحقیقاتی خود باید کشف کنند کدام فرد در رستوران قاتل واقعی است.